فارسیویرایش

ریشه شناسیویرایش

  • فارسی

آوایشویرایش

  • [چَم]

  اسمویرایش

چم

  1. خم، خمیدگی انحنا.
  2. شیوه، طرز، شگرد.
  3. جرم، گناه.
  4. معنا، معنی، شرح.
  5. دلیل، منطق.
  6. لاف، تفاخر.
  7. سینه، صدر.
  8. (عامیانه): رگ خواب یا نقطه ضعف هر کس.
  9. رمز به‌کار بردن چیزی یا تسلط یافتن بر کسی.

  صفتویرایش

  1. خمیده، منحنی.
  2. ساخته، آراسته‌.
  3. اندوخته، فراهم آمده.

زبان لریویرایش

  1. چَم در زبان لری یعنی قرار گرفتن در کنار رودخانه است. گاه به کنار رودهای خشکیده نیز چم می‌گویند.
  2. چم معنی چشم (به فتح چ)، به معنی رفتن (به کسر چ). در اصطلاح چم انداختن :یعنی نگاه کردن به ...

گنابادیویرایش

  1. در گویش گنابادی یعنی تسلط ، احاطه ، مسلط بودن ، جهت درست قرار گرفتن بدن برای انجام فعل و کاری
  2. رفتار به ناز، خرام.
  3. خرامیدن، خرامش، قدم‌زنی با تبختر.
  4. جانور، حیوان بارکش.

کرمانیویرایش

چُم

  1. در گویش کرمانی به‌معنی نمی‌دانم‌‌‌ کوتاه شده کلمه چه‌می‌دانم، (بیشتر زمانی به‌کار می‌رود که فردی چیزی را نمی‌داند یا دانستن آن موضوع برایش مهم نیست).

واژه‌های وابستهویرایش

––––

برگردان‌هاویرایش

منابعویرایش

  • فرهنگ لغت معین
  • فرهنگ بزرگ سخن