(حَ)

فارسیویرایش

ریشه‌شناسیویرایش

اسمویرایش

  1. هر یک از واحدهای الفبا.

جمعویرایش

  1. حروف، احراف.
  2. سخن، گفتار.
  3. در دستور زبان کلمه‌ای که معنی مستقل ندارد و تنها برای پیوند دادن کلمه‌ها یا جمله‌ها یا نسبت دادن کلمه‌ای به کلمة دیگر به کار می‌رود مانند: با، از، تا، که، را... ؛ ~ ِ خود را به کرسی نشاندن کنایه از: سخن خود را به دیگران قبولاندن. ؛~ توی دهان کسی گذاشتن کنایه از: سخنی را به کسی تلقین کردن.

منابعویرایش

  • فرهنگ لغت معین

(حِ رَ)

ریشه‌شناسیویرایش

اسمویرایش

  1. جِ حرفه ؛ پیشه‌ها، صنعت‌ها.

منابعویرایش

  • فرهنگ لغت معین

عربیویرایش

اسمویرایش

معنی‌ هاویرایش

  1. چیزی که گفته میشود
  2. هر یک از علامت‌های الفبا
  • دستور زبان: دسته‌ای از کلمته کوتاه که برای متصل کردن کلمه‌ها و یا جمله‌ها استفاده میشود؛ رجوع کنید به: حرف ربط، حرف اضافه و حرف ندا.

آوایشویرایش

نویسه گردانیویرایش

/harf/

واژه‌های وابستهویرایش

  1. کم حرف
  2. حرف شنو
  3. حرف نشنو
  4. حرف شنوی
  5. حرف گوشکن

اصطلاح های وابستهویرایش

  1. حرف حساب زدن
  2. حرف خود را به کرسی نشاندن
  3. کسی‌ را به حرف دیدن
  4. حرف خود را پس گرفتن
  5. حرف زور
  6. حرف مفت
  7. حرفش دو تا شد
  8. حرفشان شد
  9. زیر لب حرف زدن
  10. زیر حرف زدن
  11. رک حرف زدن
  12. در گوشی حرف زدن
  13. گوشش از این حرفها پر است
  14. گوشش به این حرفها بدهکار نیست
  15. با کسی‌ حرف داشتن

ریشه‌شناسیویرایش

برگردان‌هاویرایش

انگلیسی
zee